تبليغاتX
حرفایی که هیچ گوشی برای شنیدنش وجودنداره


بالاخره کوچ کردم و از اینجا رفتم..

لطفا دوستانی که آدرس ندارن، کامنت بذارن تا آدرس بدم.

+تاریخ جمعه 1390/09/11ساعت 3:10 PM نویسنده همون اون |

راهنمایی که بودم همیشه روی مبلهای پذیرایی درس میخوندم و همیشه راحت بودم..

از وقتی دانشجو شدم و تو اتاقم پشت میز درس میخونم و همیشه کلافه م..

دوباره دارم عادت دوران راهنماییم رو تمرین میکنم.. هنوز همون حس خوبِ اون موقع رو نسبت به درس خوندن دارم.

فقط بدیش اینه که مامانم وقتی خونه ست همش تلویزیون روشنه و موندم با این خانم خانه دار چه کنم.

 

پ.ن.: دبیرستان که بودم راه میرفتم یا روی اوپن درس میخوندم، روی اوپن انقدر کیف میداد.. البته زمانیکه تو خونه تنها بودم!

+تاریخ دوشنبه 1390/09/07ساعت 1:19 PM نویسنده همون اون |

من دبیرستانی بودم که سریال نرگس پخش میشد.. ساعت ۱۰.۳۰ شب.. خانوادگی جلو تلویزیون بودیم.. من روی اوپن آشپزخونه بودم

توی یکی از صحنه های قسمتهای آخر دعوا بالا گرفته بود و همه تو بحر فیلم رفته بودیم.

تو اون هاگیر واگیر به خودم گفتم: چه چیزی انقدر من رو متحیر کرده؟؟!

برگشتم تا قیافۀ بقیه رو ببینم.. از خنده یوهو ترکیدم و به دنبال خندۀ من حواسها پرت شد و برادرم به اسکولی من خندید..

خلاصه بعد از اون خاصیت جغدیم پر رنگتر شد و آدمها رو بیشتر دیدم..

امروز همه تو ذهن من با صحنه های منتخب از حرکاتشون تو ذهنم میان..

 

+تاریخ یکشنبه 1390/09/06ساعت 3:27 PM نویسنده همون اون |

۲سال به لحاظ فرا گرفتن چیزی، گذر زمان و فکر کردن زمان کمی نیست..

۱سال و نیم به لحاظ رویاهای اول صبح، زمان کمی نیست.. به خصوص اگر به خاطر رویاهات بیشتر تو جات تقلا کرده باشی..

من کلافه شدم از ۲سال.. ۲سالی که در یک چشم بر هم زدنی، ۳سال خواهد شد...

میترسم..

در ۲سال آرزوی وصال بود.. اما حالا هم دلتنگی داره و هم گهگاه فراموشی..

 

پ.ن.: من نمیدونم زندگیم چش شده!

+تاریخ دوشنبه 1390/08/30ساعت 0:5 AM نویسنده همون اون |

من از اون مامان بدبختایی میشم که اگه یه روزی بچه م چت کرد و گفت: هیشکی منُ دوست نداره!

بشینم های های گریه کنم!

+تاریخ پنجشنبه 1390/08/05ساعت 8:46 PM نویسنده همون اون |

اینجا یه خواننده ای داره که با توجه به اینکه اصلا آدم شمرده نمیشه و هیچکدوم از کامنتهاش تائید نشده، به رفتارش ادامه میده.. که با توجه به آی کیو بسیار بالا این شخص محقر گویا باید صریح اقدام کرد و دقیقا این پست برای اونه:

لازم به ذکره که مخاطبین من با آدمهایی با شرایط فرهنگی من هستن نه کسایی که از فقر فرهنگی نمیتونن شرایط من رو حتی تصور کنن.. تو بعنوان سگ در خونمون هم بسته نخواهی شد.. و اگه تا بحال جوابی نشنیدی باید بگم که فرهنگ اینجا ایجاب میکنه که نگیم ولی بسیار برام جالبه که این چیزها اصلا در فهم تو نمیگنجه!

ببین تو بین هزاران آدمی که عین خودتن، به چشم نمیای اما اینجا خیلی ضایع هستی

حالا اومدی میگی من جابز رو از کجا میشناسم.. خب معلومه خودت بعد از آپ من اسمشُ یاد گرفتی.. تو در حدی نیستی که بخوای معلومات من زیر سوال ببری.

فکر نکن که جوابم به این کامنتت بوده، خیلی بیشتر از اینها با یوزرهای مختلف پرت و پلا گفتی که البته این آخریش بود.. اگه تا آخرت عمرت اینجا زر زر کنی بدون که دنیای من به آخر نمیرسه و تو فقط سعی میکنی عقده هاتُ تخلیه کنی که این عقده های وخیم با این چیزا تخلیه نمیشه!

حالا هی بیا و زر زر کن..

اینا رو هم گفتم، دیگه .. دیگه دیگه.

+تاریخ سه شنبه 1390/07/26ساعت 9:35 PM نویسنده همون اون |

یه سری از آدمها خودباوریشون از تو نگاهشون مشخصه..

استیو جابز هم یکی از اونا بود..

+تاریخ جمعه 1390/07/15ساعت 2:40 PM نویسنده همون اون |

از دیروز دنبال یه دلیل منطقی هستم برای گرفتن مدرک آیلتس یا تافل

هیچ دلیلی پیدا نمیکنم که بیشتر از این به خودم زحمت بدم تا زبانم بهتر شه

قبل از دانشگاه دلم میخواست یه روزی مهاجرت کنم.. تو یه کشور پیشرفته ریشه بزنم.

اوایل دانشگاه از مهاجرت صرف نظر کردم و با خودم فکر میکردم که در آینده کمترین کاری که بتونم انجام بدم تدریس انگلیسی باشه

الان فکر میکنم که رشتۀ دانشگاهیم خوبه و دلم میخواد در حیطۀ نرم افزار مشغول به کار شم البته بعد از لیسانس و اگه خواستم برای فوق تلاش کنم.. به معلومات کامپیوتریم اضافه کنم

فقط یه سوال از خودم برام پیش اومده "من که اوقات فراغتم با فراگیری زبان پرمیشده، بعدا با چی پرشه؟"

 

پ.ن: واقعا سخته برام که از آموزشگاه رفتن دل بکنم.. منی که از بین ۱۰ نفر همیشه جز ۳ تا پاسی های کلاسم، لهجه م خوبه، اسپیکینگ و لیسنینگ خوبی دارم.. و دل کندن از این افتخارات سخته.. ظهر که به مادر و برادرم گفتم بغض رو سینم بود.. ولی خیلی این عادت احمقانه ست.. من تو زندگیم همه کارام دلیل خوشایندی برام داشته.. و حالا دلیلی برای ادامه این یکی ندارم.

پ.ن.۲: تصمیم گرفتم برم دنبال هنر.. طراحی خوبه ولی از قلم سیاه خوشم نمیاد و حوصلۀ رنگ روغن ندارم! پس نقاشی هیچی!

همیشه دوست داشتم که پیانو یاد بگیرم که خودم برای خودم بزنم.. از خودم.. اما از اونجایی که تو کل فامیل ۲۰۰ نفری من فقط ۲ نفر ساز میزنن اونم سنتور و گیتار که تو چشم هیچکسی نیست، حالا من برم یه پیانو بکارم گوشۀ خونه، والدینم مخالفن، البته فکر میکنم که پدرم هم از هزینه اش خوشش نیاد.. یعنی حس خوبی نداره متاسفانه..

من میمونم و حوضم.. میخوام برم به یاد خسرو* معتاد شم با این کمبود تفریح آیندم!!

 

*خسرو: همونی که انشاهاش رو از بر میخوند رو میگم که چند سال بعدش معتاد شد.

+تاریخ یکشنبه 1390/07/10ساعت 4:35 PM نویسنده همون اون |

عقیده دارم که اگه آدم در مورد چیزی آگاهی داشته باشه، اشتباه فجیعی رو مرتکب نمیشه و معمولا همیشه از زندگیش راضی خواهد بود.

در مورد برادرم باید چیزهایی رو بگم برای آدمهایی که فردا در شک و تردیدهایی که امروز برادرم قرار داره، خواهند داشت.


ادامه مطلب
+تاریخ شنبه 1390/07/02ساعت 7:27 PM نویسنده همون اون |

هر از چند گاهی یه ککی میفته تو تنبونم

یه موقع هایی هوس میکنم یه چیزایی رو برای عزیزترینم بنویسم توی یه دفتری

یه روزی تو آینده، بدم بهش

اما یخورده که بیشتر فکر میکنم، دلم تو سینه میلرزه، میترسه.. صورتم گُر میگیره.. سست میشم.. منگ میشم.. آخرشم خفه میشه.. ایده مُ میذارم در کوزه تا آبشُ بنوشم.

همهء بی دست و پایی من از اینجا شروع میشه که هیچوقت باهاش هیچ رابطه ای برقرار نکردم.

و این همه چیز رو برام سخت میکنه..

حتی باور این که "خیلی دوسش دارم"

 

نمیدونم چرا دو تا خط موازی هستیم که بعد از دو سال به هم نرسیدیم.. که تو این دو سال یه کلمه با هم صحبت نکردیم.. که من نمیدونم کی رو انقدر دوست دارم.. که نمیدونم علایقش چی هست.. که نمیدونم این بغضُ چند بار باید خفه کنم..

این انتظار برای آسایش من در نظر گرفته شده، اما گاهی یه پتک تو ملاجمه..

 

پ.ن.: ۲۱ شهریور ۸۸.. وقتی که نوزده سالم بود.. تسلیم او شدم. از اون روز اطمینان کردن، دوست داشتن و دوست داشته شدن، کسی رو داشتن و اهلی بودن رو یاد گرفتم.

+تاریخ یکشنبه 1390/06/27ساعت 7:5 PM نویسنده همون اون |



ادامه مطلب
+تاریخ شنبه 1390/06/19ساعت 4:30 PM نویسنده همون اون |

نمیدونم چطور باید به طرف مقابلم که از روی محبت چیزی رو ازمن میخواد، "نه" بگم..

سوم راهنمایی پشت سریم تو کلاس، دوستم داشت.. عاشق چشمام بود.. وقتی میخندیدم خوشحال میشد..

یه روز از من خواست امتحان مستمر علوم تجربی، بهش برسونم.. قبول کردم! (همیشه تقلب رسوندم و هیچوقت با وجود چک کردن با بغل دستی، هیچی از روی کسی ننوشتم! حتی اگه مطمئن بودم جواب مال خودم غلطه!)

درست زمانیکه داشتم اطلاعاتمُ تند تند مینوشتم، ساناز با اصرار از من کمک خواست..

من که داشتم مینوشتم چند لحظه صبر کردم تا اول بنویسم اما اون هی اصرار میکرد.

یوهو اعصابم میریزه به هم و قاطی میکنم و تو اون بین یه چیزی هم به ساناز گفتم که ساناز ولم کنه..

ساناز که رو من حساس بود، به همون سادگی دلش شکست، منم یکی/ دو روز باهاش سر سنگین بودم اما زمانیکه که با هم دوباره خوب شدیم، ساناز دیگه مثل گذشته نبود..

ساناز بعد از دو روز با خنده های من فقط یه لبخند میزد که من فقط شرمنده شدم.. بعدها که پدر بزرگش فوت کرد، دیگه با من دم خور نشد.

نمیدونم شاید با خودش فکر کرده بود که منُ زیاد تحویل گرفته بود

حالا بعد از ۸ سال، هنوز وقتی "نه" میگم، احساس میکنم خودخواهم، در صورتیکه نیستم.. من دلم نمیخواد روابط به خیلی جاها حتی جاهای نه خیلی دور برسه.

"نه" میگم چون نمیخوام کسی رو سر خودش معطل کنم..

به خودم "نه" میگم، چون نمیخوام فردا پشیمون باشم..

با صراحت "نه" میگم

که دل خودم هم میشکنه

اما من نمیتونم به خودم دروغ بگم و چیزی که از نظرم "نه" باشه، نمیتونم بله، کنمش..

حتی عزیز دلم، جیگملم، اینا رو میفهمه! به همین خاطر بازم وصال، خواستگاری، دوستی، آشنایی، رفت و آمد، لبخند،(هستی، ملیکا، مریلا، کامبیز!!) ... همه و همه عقب افتاده

اینا رو گفتم که بگم، من نظرم برام مهمه..

دیگه بگم که من همهء کسایی رو منُ دوست دارن، دوست دارم و نسبت بهشون ارادتمندم، اما منم به شیوهء خودم محبت میکنم..

نمیتونم خودمُ تغییر بدم.. چون من هر خصلت خوبی داشته باشم، از قِبَلِ اخلاقای گَندَمه!

پیزور و شادکام باشید، دوستان عزیز!

+تاریخ سه شنبه 1390/06/15ساعت 7:57 PM نویسنده همون اون |

اگه به شما (زن نوعی) گفته بشه:

۳۰۰/۳۵۰ میلیون بعد از ۴ سال غر غر و جنگ اعصابِ خودت، بهت میدیم و تو برو برای خودت زندگی کن، چکار میکنی؟؟


زن برادرم، ترجیح داد متارکه کنه، به بهانه اینکه برادرم نفقه نداده!! در صورتیکه برادرم نفقه داد، خرج تحصیل و بقیهء بریز به پاشاشُ داد و حالا خانم با ۲۵میلیون طلا و مهریه ای که قبلا خیلی نبود، ولی حالا کلی شده، میخواد جدا بشه!

این خانم در کل فقط ۵ تا بلوز و کت، دو تا شلوار و یه صندل و یه کتونی، و روسری/شالهای مامانش با برادرم ازدواج کرد..

حتی کیف پول نداشت، چون باید نمک باشه که بشه نمکدونُ پر کرد..

امروز با وقاحت تمام هر دروغی رو بگه.. اما به روی خودش نیاره که که دو دفه جلوی ما میخواست خودکشی کنه...

رفته اموال برادرم رو مصادره کرده.. حسابشُ خالی کرده و یک سوم مهرشُ گرفته.. حالا هم تو برنامشه که شوهری که نفقه نداده رو بندازه زندان!! که انتقام نمیدونم چی/کی رو بگیره!

خودشُ انداخت تو زندگیمون.. اوضاعشُ دیدیم و گفتیم مارو میبینه، آدم میشه.. اما اصلا بویی از آدمیت نبرده..(۱۷ سال تمام داشت که با اصرار خودش عقد شد!!)

خدایا.. من هیچوقت راضی نبودم تو خانوادم باشه، چون به خاطر پول و کندن از این زندگی اومد اینجا.. اما حالا ازت چیزای دیگه ای رو میخوام. . . خودت میدونی اینجا چه خبره و ما چی میخوایم..

 

پ.ن.: قبلا راجع به خصوصیات اخلاقیش آپ کردم، اما حالا نا ندارم برم ببینم که کجان.. ولی خیلی دوست دارم با ایشون آشنا بشید!

پ.ن.۲: برامون دعا کنید که همه چیز بخیر بگذره.. چون تو اوضاع مالی ای نیستیم که بتونیم مهریه شُ بدیم.. دعا کنید که قاضی برای برادرم زندان نبره.. چون هممون میشکنیم..

+تاریخ یکشنبه 1390/06/13ساعت 12:34 PM نویسنده همون اون |

از زن برادرم نفرت عجیبی دارم..

یه چیزایی تو دلمه که نمیدونم به چه ترتیبی باید گفته بشن،

 

خر رو آوردیم تو خانواده مون، آدمش کردیم، حالا با چه تیغیدنی داره گورشُ گم میکنه.. مهریه ای که برادرم خودش قبول کرد، در صورتیکه خیلی از سر زنش زیادیه..

خیلی ازش بدم میومده و میاد، حتی از روز اول!!

اصلا دل خوشی ازش ندارم.. اصلا..

باباش با ۷/۸ میلیون فرستاد خونه شوهر، حالا با پشت گرمیه مهریهء دخترش، تا حالا ۱۰ میلیون خرج وکیل و ابطال تمبر کردن!

چی بگم؟! خیلی سوختم.. خیلی عق زدم.. خیلی.. خیلی ازشون بدم میاد.. نفرت دارم.. آدمی که خونه باباش حتی یه کیف پول نداشت، باباش برگشته گفته: ما توقع داشتیم رو سر دخترمون سکه بریزید!!

خیلی دوست دارم این فشاری که تو صورتمه، یه روزی بازتابی توی اون خانواده داشته باشه

 

پ.ن.:بعدا لینک پستهای مربوط به این پست رو همینجا اد میکنم..

+تاریخ چهارشنبه 1390/06/09ساعت 0:5 AM نویسنده همون اون

خیلی وقته که هم میترسم از خدا و هم نمیتونم باورهامُ که گاهاً خلاف شرع هستند رو نادیده بگیرم

خیلی وقته با توجه به آینده ای که ازش بی دلیل مطمئن هستم، فقط از خدا میترسم

در نتیجه تا اونجاییکه به عقلم میرسه مواظب رفتار و صحبت کردنم هستم.. و جالبه که در این بین نادیده گرفتن باورهام رو دِین بزرگی بر گردن خودم میدونم..

اما واقعا تا آخرین روز زندگیم، از زندگیم اطمینان خاطر نخواهم داشت.. حتی اون روزایی که که برای عدهء کمی اتفاق میفته

یکی از باورهامم اینه این شبا رو باید مواظب بود الکی از دست نرن

نمیدونم تو این شبا چند بار به سود خودم اقدام کردم اما میدونم که همچنان میترسم

+تاریخ جمعه 1390/05/28ساعت 2:43 PM نویسنده همون اون |